![]() |
![]() |
|
| عشق واقعی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 14:5 توسط nani |
|
|
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام قد بکش تو باور من زیر سایه بون دستام خواب سبز رازقی باش عاشق هميشگي باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم نمیخوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم تو نـذار آخـر قصه حرفـمو نگفته باشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 10:19 توسط nani |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . -------------------------------------------------------------------------------- سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 11:19 توسط nani |
|
|
وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده
کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
میدونست مهرشو با جونم خریدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 20:14 توسط nani |
|
|
چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه چی بنويسم وقتی قلب من تنها مونده وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه چی بگم وقتی زندگي جلوه ای نداره وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 22:3 توسط nani |
|
|
سلاخی زار می گریست زیرا به قناری کوچکی دل باخته بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:57 توسط nani |
|
|
حماسه دریا از وحشت سکون و سکوت است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 22:40 توسط nani |
|
|
به نام حق
تا حالا شده دوست داشته باشید یه نفر شما رو فقط برای خاطر خودتون دوست داشته باشه ؟ نه بخاطر چیز دیگه ای؟؟؟؟؟
حتما این حسو تجربه کردید !!! می دونید همه ادما به این نیاز دارند که یک عشق تو زندگیشون داشته باشن... اما ایا ما لایق عشق هستیم؟؟؟؟ جنبه اینو داریم که اگه یکی دوسمون داشت براش طاقچه بالا نذاریم و خودمونو براش نگیریم؟ بیایید فقط دنبال بدست اوردن عشق کسی نباشیم ... بلکه خود رو لایق عشق کنیم.... هر کسی لیاقت عشق رو نداره....بیایید لایق شویم... راه انباشتن زندگی با عشق، بسیار ساده است اگر عشق بیشتر می خواهید عشق بیشتر بدهید
انباشتن زندگی با عشق بسیار مهم است زیرا عشق تنها حقیقت واقعی است
عاقلان نقطه پر گار وجودند ولی عشق داند که دراین دایره سرگردانند ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 13:57 توسط nani |
|
|
آن که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
« احمد شاملو »
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 22:35 توسط nani |
|
|
به نام حق
عشق و ديوانگی
در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛فضيلتها وتباهیها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاری خسته شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛خسته تر و کسل تر از هميشه؛ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت:بياييد يک بازی کنيم مثل قايم باشک. همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ فرياد زد من چشم می گذارم. از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛همه قبول کردند که او چشم بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه... همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد... همه پنهان شده بودندبجز ((عشق))که مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجب هم نيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش... هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رز پنهان شد. ((ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم. اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود. (حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل است.ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت زيادی آن را در بوته های گل رز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته های گل بيرون آمد ؛بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد. اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود. ((ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ ((عشق)) پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی ؛اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی. ...واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار او...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آبان1385ساعت 11:25 توسط nani |
|
برای تو می گویم اين ترانه رو برات ميخونم اين ترانه رو بگير بازش كن مثل معشوقه هاي قديم دستهاي منو نوازش كن اين ترانه شروع يه حسه مثل يه جعبه ي شگفت انگيز تو از اون تو يه عشق پيدا كن يا يه حسه دروغيه نا چيز
اين ترانه سه بعد داره سه حرف تو كدومو ميخواي بگو كي بود كي ميخواست كه عاشقت باشه؟ اون فقط يه جسم خاكي بود اين ترانه سه ضلع داره سه حرف ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم مامی تونیم در کنار هم باشیم ما می تونیم عاشق هم با شيم اي كه دستات سهمه دستامه نميخوام مال كسي باشه
من نميخوام كه بعد اين احساس عشقمون مثلثي باشه منو پشت مثلثا گم كن واسه اينكه تو خاطرتم باشی اين ترانه رو تجسم كن واسه اینکه تو مال من باشی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 آبان1385ساعت 15:48 توسط nani |
|
|
گفته بودند : بشکن ! اما اعتنایی نکرده بودم .... لرزش صدایت ، گلایه هایت ، حرفهای نگفته ات ... تکانم داد ! گفتم : دیگر رفیق نیست ! اما اینبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم یکی نبود ! به خاطره تــــو ! به حرمت تمام روزها و شب های یادگاریمان ، به حرمت واژه رفیق ، به حرمت حرفهایت .....! گفتی : بشکن ! بـاشد رفـیـق ! این بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد می کنم .. و می گویم مــن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 9:58 توسط nani |
|
|
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 آبان1385ساعت 17:6 توسط nani |
|
|
دوستت دارم تو هما نی که گفتی : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 آبان1385ساعت 23:38 توسط nani |
|
|
عشق بدون قید و شرت داستانی را که میخواهم بگویم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود بازگردد .
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد , از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : پدر و مادر عزیزم , جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم , ولی خواهشی از شما دارم . دوستی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم . پدر و مادر او در پاسخ گفتند : نا با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم . پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید , و در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه بدهید او با ما زندگی کند . پدرش گفت : پسر عزیزم , متاسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند . پسر گفت : نه من میخواهم که او در منزل ما زندگی کند . آنها در جواب گفتند : نه , فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم زند . بهتر است به خانه بیایی و او را فراموش کنی . در این هنگام پسر با ناراهتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند . چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند . پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند . با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و یک پا نداشت ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 آبان1385ساعت 10:24 توسط nani |
|
|
من و تو تمامی ثانیه های از هم پاشیدن کلبه خوشبختی را میدیدیم و میشنیدیم و من به هوای چشمان رویای عشقت و تو در هوای غروری لجام گسیخته چشمانمان را رو به تمام این وحشیانه ها بستیم . زمانی به خود آمدیم که نفسهای آخر را زیر آوار آنهمه سیاهی بسان تندیس شوم گسستن در دفتر آرزوهایمان حک میکردیم بی هیچ نرمشی و گذشتی. من بی تو در ترانه ظلمت روانه هجوم خستگیها و تنهایی های مدام شدم . سرچشمه عشقم آن نیاز فروریخته در فرهیختگی احساس در فراسوی بغض دستان شراره های مهرم پوسید و من به مرگ بی تو تن دادم تا بدانم و فریاد زنم عاشقانه میمیرم تو کجایی تا ببینی لحظه هام بی تومیمیرن نم نم چشمام چه ساده بارونو از سر میگیرن کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟ چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟ دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 مهر1385ساعت 18:26 توسط nani |
|
|
بوی هوس را از تک یاخته های تن نابالغ شکوفه های گیلاس میشنوم . بوی یاس و شمیم سپیده و روزمرگی و شبانگی همیشگی و بدینسان قصلها میگذرند بی هیچ جنبشی. از پشت قله های رفیع شکستگی نمیتوان ثانیه های بودن را باور کرد وقتی هر لحظه از شبها و روزهای درهم و سیاهم بوی تعفن سبزینه گذشتن میدهد بی آنکه حتی برای یک دم زیسته باشم بی حسرت و بی حس مرگ . آرزوها را به دست زورقی دادم که در میانه راه در پی چشمانی وحشی مقصود را گم کرد و بهار آرزوهایم بوی خزان و مرگ سیاه رویا گرفت . موجها صخره های انتظار را میشکست بی آنکه در پس آنهمه تلاطم در هوای رویاهایم پرنده ای پر باز کند و تن به آسمان عشق دهد تا باور کنم پس از آنهمه اندوه سهم من وصالیست عاشقانه.
سلولهای نفرین را در دفینه قلب ترک خورده ام دفن کردم تا مباد آه سینه سوزم جغد شوم ناکامی را به آسمان خوشبختیت پرواز دهد . عاشقانه ها را از بر کردم و تو را گم کردم . جرقه های تاریکی را در پس چشمان بیتابت میدیدم بدون آنکه حتی یک لحظه به شفافیت صداقت عشق شک کنم . وفا نیست مرگ است وقتی تمامی لحظاتم پس از آنهمه سؤال و شاید و اما در پس خود بینی هزار توی دستانت هر لحظه شاهد فروریختگیم بود بی آنکه حتی حس کنی تویی بانی تمامی آزارم تمامی حسرت و اندوه و آرزوهای محالم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 مهر1385ساعت 11:19 توسط nani |
|
|
درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی درود! پر درد غریبی. درود بر خنجری که بر دلم نشاندی و زخمی زدی به عمق عشقی که برایت از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای ساختی و من آن را سرایی دیدم پر از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن . کجا رفتی آرامش سنگین نبض خیانت کجا رفتی؟ هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو امروز نغمه ام بدرود است و بس .
. آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو بودن محالی بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم
باز هم نگفتم درود؟
مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟ آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت جفایت نبیند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 19:2 توسط nani |
|
|
هر کی اومد دو سه روزی
از دلم بازیچه ای ساخت دلمم مثل عروسک ساده بود دل به دلش داد گله و گلایه ای نیست,گله و گلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه,بی وفایی رسم عشقه عاشقا تنها می مو نن تنهایی مرامه عشقه چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم دیگه دلداری ندارم هیچ کسی پا نمی زاره به سراچه خیالم هیچ کسی نداد جواب این سوال بی جوابم این سوال بی جوابم
(محسن یگانه)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 مهر1385ساعت 19:57 توسط nani |
|
|
عشق تو با من وای که دورنگه
قلب تو انگار مثل یه سنگه حس یه غربت میمونی با من حس تو مثل آتیشه جنگه ای که ترانه تو وقت رفتن غزل غزل غم میباره ای که شبای با غم خفتن تو رو به یادم میاره تو راه عشقت من یه اسیرم تو شهر دریا من کویرم مثل غباره حرف تو با من میخوام بمونی من این حقیرم ای که ترانه تو وقت رفتن غزل غزل غم میباره ای که شبای با غم خفتن تو رو به یادم میاره رنگ نگاهت رنگ فریبه من آرزوهام مثل سراب این دل تنها چقدر غریبه بودن با تو مثل یه خواب عشق تو با من وای که دورنگه قلب تو انگار مثل یه سنگه ای که ترانه تو وقت رفتن غزل غزل غم میباره ای که شبای با غم خفتن تو رو به یادم میاره رنگ نگاهت رنگ فریبه من آرزوهام مثل سراب این دل تنها چقدر غریبه بودن با تو مثل یه خواب عشق تو با من وای که دورنگه قلب تو انگار مثل یه سنگه حس یه غربت میمونی با من حس تو مثل آتیشه جنگه ای که ترانه تو وقت رفتن غزل غزل غم میباره ای که شبای با غم خفتن تو رو به یادم میاره تو راه عشقت من یه اسیرم تو شهر دریا من کویرم مثل غباره حرف تو با من میخوام بمونی من این حقیرم عشق تو با من وای که دورنگه قلب تو انگار مثل یه سنگه حس یه غربت میمونی با من حس تو مثل آتیشه جنگه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 مهر1385ساعت 16:18 توسط nani |
|
|
یادی از یه دوست کردن هیچ خرجی نداره.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 مهر1385ساعت 14:54 توسط nani |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مهر1385ساعت 13:50 توسط nani |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مهر1385ساعت 13:42 توسط nani |
|
بازم منتظر بقیه اش باشید.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مهر1385ساعت 13:40 توسط nani |
|
|
ماه تنها بود، منم
اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم ماه نقطه آخر خط است و اين هواي كوچك دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر... نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...! اين جا و آن جا حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم حقیقت و عشق تنها مفاهیمی هستن که ارزش زندگی
کردن برای آنها وصد البته ارزش مردن برای آنها وجود دارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مهر1385ساعت 13:13 توسط nani |
|
|
دو خط موازی هستیم
من و تو تا انتهای زمین شانه به شانه ی هم راه می رویم و هرگز به هم نمی رسیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 مهر1385ساعت 21:43 توسط nani |
|
|
من بر آنم که خوش ترین شب عمر
شب تا صبح خواب دیدن تو باشد.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 مهر1385ساعت 15:10 توسط nani |
|
|
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است....!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 20:52 توسط nani |
|
|
متاسفم برات...... کوله بار آرزوهات روی دوشت تا کجا ها رفتی با پای پیاده رفتیو به هر چی خواستی نرسیدی متا سفم برات ای دل ساده دل به هر کی دادی از سادگی دادی زندگیو پای دلدادگی دادی هرجا دیدی چراغی پر فروغه تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه.... عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس ,دلک بی سروساموندل زخمی ,دل تنها و تکیدهدل گریون من و هی دل گریون.... متاسفم برات.... ای دل ساده.... کوله بار آرزوهات و کی دزدید دل دیونه به گریه هات کی خندید؟ عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس ,دلک بی سروسامونتو رو با حول و ولا تنها گذاشتن اونا که لیاقت عشق نداشتن تک و تنهایی و با پای پیاده متاسفم برات ای دل ساده.... محسن چاووشی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 21:22 توسط nani |
|
|
باران مي بارد . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 16:38 توسط nani |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم تو یه صبح گرم تابستون(4 تیر 1365)به دنیا اومدم تولدم هم مثل خودم عجیب بود عاشق هر چی دل گرم و با صفام مثل فصل تولدم عاشقم بدجوری عاشقم ولی نترسید آزارم به کسی نمی رسه... |
| پیوندهای روزانه |
|
کلیپ خدافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
آی نسیم سحری... شهر عشق دلم برات تنگه عزیز ... تنهایی... وفا... عشق یعنی... خدا آیدا در آینه باد و باد نما دوستت دارم... |
| پیوندها |
|
عاشقانه ها ترنم سکوت دل ما راست قامتان جاوید فرفره بی باد shaahin.hack love sky دنیای عشق کلبه دل سارا غم پائیزی دل نوشته ها خدا و عشق دلبر تنها یزد شهر عشق گروه فرهنگی,قرآنی راهیان نور |
|
RSS
|