تبليغاتX
love
عشق واقعی
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 22:39  توسط nani | 
پرانتز باز می نویسم(پرنده...

پرانتز را نمی بندم بگذار پرنده آزاد باشد...

 

این نوشته ای از عزیزترین و با احساس ترین دوستمه

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 12:25  توسط nani | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 12:14  توسط nani | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 12:10  توسط nani | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 12:2  توسط nani | 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 11:56  توسط nani | 
میون این همه کوچه که بهم پیوسته

     کوچه قدیمی ما،کوچه بن بسته...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 11:52  توسط nani | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 11:44  توسط nani | 
در دلم بود که بی دوست نمانم هرگز

چه توان کرد ،که سعی من و دل باطل بود

دیدی آن قهقه کبک خرامان ،حافظ

که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود...؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 11:33  توسط nani | 

و عشق می تونه هزار کار کوچیک باشه اما با دنیا عشق و علاقه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 15:44  توسط nani | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 15:37  توسط nani | 
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 15:33  توسط nani | 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير ...

 

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب

 دشنه ئي كشته است .

از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

 را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 سخت دندان گرد آغشته است .

از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري

 نشسته اند

كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند

كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را

شكسته اند.

 

من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام

من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .

***

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير ...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .

در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در

وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .

 

من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور

اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند

و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .

مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،

مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...

 

جرم اين است !

جرم اين است !

این شعرو تقدیم می کنم به بهترین و عزیز ترین دوستم  

چون می دونم که خیلی دوستش داره

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 15:25  توسط nani | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 2:18  توسط nani | 

ايوان تهي است، و باغ از ياد مسافر سرشار.

در دره آفتاب، سر برگرفته اي:

كنار بالش تو، بيد سايه فكن از پا درآمده است.

دوري، تو از آن سوي شقايق دوري.

در خيرگي بوته ها، كو سايه لبخندي كه گذر كند؟

از شكاف انديشه، كو نسيمي كه درون آيد؟

سنگريزه رود، سيماي ترا مي ربايد.

ترا ز تو ربوه اند، و اين تنهايي ژرف است.

مي گريي، و در بيرهه زمزمه اي سرگردان مي شوي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 2:11  توسط nani | 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 2:3  توسط nani | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 1:54  توسط nani | 

باد نما به باد گفت :"خدا لعنت کند تو را  چقدر سنگینی و چه ملال انگیزی !

 

نمی توانی به طرفی غیر از من بوزی ؟

 نمی دانی که با این کارت زلالی دائمی را که خداوند به من عنایت کرده تیره و کدر می کنی ؟ "

باد کلمه ای در جواب نگفت ولی در هوا خندید

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 1:52  توسط nani | 

لبانت

به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان درآيد.

 

و گونه هايت

با دو شيار مّورب

كه غرور ترا هدايت مي كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام

بي آن كه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بكارتي سر بلند را

از رو سبيخانه هاي داد و ستد

سر به مهر باز آورده م.

 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم!

 

و چشانت راز آتش است.

 

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص عظيم تو

به شكوهمندي

ني لبكي مي نوازند،

و ترانه رگ هايت

آفتاب هميشه را طالع مي كند.

 

بگذار چنان از خواب بر آيم

كه كوچه هاي شهر

حضور مرا دريابند.

دستانت آشتي است

ودوستاني كه ياري مي دهند

تا دشمني

از ياد برده شود

پيشانيت آيينه اي بلند است

تابناك وبلند،

كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند

تا به زيبايي خويش دست يابند.

 

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.

تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد

تا عطش

آب ها را گوارا تر كند؟

 

تا آ يينه پديدار آئي

عمري دراز در آ نگريستم

من بركه ها ودريا ها را گريستم

اي پري وار درقالب آدمي

كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ

حضور بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم.

وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 1:50  توسط nani | 
دلا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه بحری گوهر دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 0:28  توسط nani | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم
تو یه صبح گرم تابستون(4 تیر 1365)به دنیا اومدم
تولدم هم مثل خودم عجیب بود
عاشق هر چی دل گرم و با صفام مثل فصل تولدم
عاشقم بدجوری عاشقم
ولی نترسید آزارم به کسی نمی رسه...

پیوندهای روزانه
کلیپ خدافظ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
آی نسیم سحری...
شهر عشق
دلم برات تنگه عزیز
...
تنهایی...
وفا...
عشق یعنی...
خدا
آیدا در آینه
باد و باد نما
دوستت دارم...
پیوندها
عاشقانه ها
ترنم
سکوت دل
ما راست قامتان جاوید
فرفره بی باد
shaahin.hack
love sky
دنیای عشق
کلبه دل سارا
غم پائیزی
دل نوشته ها
خدا و عشق
دلبر تنها
یزد شهر عشق
گروه فرهنگی,قرآنی راهیان نور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Daisypath Ticker