تبليغاتX
love
عشق واقعی
پرواز را به خاطر بسپار

 

                              پرنده مردنی است....!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 20:52  توسط nani | 

متاسفم برات......

کوله بار آرزوهات روی دوشت تا کجا ها رفتی با پای پیاده

رفتیو به هر چی خواستی نرسیدی متا سفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی

زندگیو پای دلدادگی دادی

هرجا دیدی چراغی پر فروغه

تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه....

عاشق و خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس ,دلک بی سروسامون

دل زخمی,دل تنها و تکیده

دل گریون من و هی دل گریون....

متاسفم برات.... ای دل ساده....

کوله بار آرزوهات و کی دزدید

دل دیونه به گریه هات کی خندید؟

عاشق و خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس ,دلک بی سروسامون

تو رو با حول و ولا تنها گذاشتن

اونا که لیاقت عشق نداشتن

تک و تنهایی و با پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده....

                                          محسن چاووشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 21:22  توسط nani | 
باران مي بارد . . .


درون قطره هاي باران تصوير روشني از خود و روح سرگشته ام مي بينم

 


چرا قطرات باران برايم بيگانه اند ؟


چرا از ديدن خود مي هراسم ؟


باران همچنان مي بارد . . .
شانه هايم خيس از شمشير تيز خاطرات است


ميان تمام اين خاطرات به دنبال ردپاي تو مي گردم


چه آرام به دنيايم وارد شدي و چه زود
درون جعبه طلايي سينه ام جا گرفتي


چقدر دلم تنگ روزهايي است كه وجودم در چشمانت
ذوب شد وهمه هستي ام را به تاراج بردي


تو از چيز تازه اي برايم مي گفتي
و ريسمان روياي شبانه ام را مي بافتي


اين حرف تازه جام شرابي بود كه مرا به ميخانه نگاه تو مي برد


چه مستانه خود را در دامت انداختم


و تو در جواب صيد شدنم،
....سفر را هديه كردي...
هيچ زمان يادت را از خيالم بيرون نخواهم كرد


با هواي تو، بودن را تجربه مي كنم.............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 16:38  توسط nani | 
سلام دوستای خوبم

امروز واستون یه سوپرایز دارم

امروز واستون کل آلبوم محسن چاووشی آوردم

امیدوارم خوشتون بیاد:

نفس بریده

ابرای پائیزی

کم تحمل

عروس من

متاسفم

گل سر

پرنده

سنگ صبور

اگه مشکلی داشت حتما بهم بگین

بازم ممنون قربون همتون

راستی این آهنگارو تقدیم می کنم به همون که خودش خوب می دونه

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 23:6  توسط nani | 
سلام ،خوبین؟

امروز واستون یه آهنگ توپ دیگه دارم

آهنگ توپ از محسن چاووشی

روی کلمه زیر کلیک کنید:

خیانت

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 14:51  توسط nani | 
سلام بچه ها

امروز واستون یه اهنگ توپ توپ دارم

من که خیلی دوستش دارم امیدوارم شماها هم مثل من خوشتون بیاد

روی کلمه زیر کلیک کنید:

love less

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 0:41  توسط nani | 
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 23:25  توسط nani | 
                         جهانی شدن   
چند وقت است که به این سیار فرستاده شده است  خودش هم نمی داند . هیچ کس نمی داند غیر از خدا
مهم نیست چند سال است که این جاست  مهم این است که به تک تک ساکنان این سیاره وابسته است
با گذاشت این همه سال هنوز جوان است و با انرژی و گرم مردم این روزها پیش از پیش
نیازمندش هستند و ....حالا با وجود جنگ ها و ....دارد- آرام آرام - جهانی می شود
عشق!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 23:13  توسط nani | 
                        به نام حق
به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را
به نام آنکه کلمه را آفرید و كلمه چه بزرگ بود در كلام او
و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم
 
زیبا ترین قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.

مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 23:6  توسط nani | 
 
بنام خالق صبر و گذشت

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

هر نفس كه ميزنيم يك قدم به مرگ نزديك ميشيم و گذشته ها با تمام شيريني ها و تلخي هاش كوچك و كوچك و كوچك ميشن . من الان به اين فكر ميكنم كه زندگي سراسر جبره! يك جبره زيبا چون اراده معشوق در او ونه پس راضي هستيم به رضاش!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 22:53  توسط nani | 
سلام به دوستای عزیزم

راستش خیلی از شماها گفتین که دلتون می خواد منو ببینید....

خوب راستش من یه خورده تنبل تشریف دارم

به خاطر همین هم تنها عکس موجود تو کامپیوترم واستون می زارم

با اینکه کیفیت زیاد بالایی نداره

ولی هر چی منو واضح تر نبینید به نفع خودتونه چون زیاد جالب نیستم

اینم از عکس من:

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 23:18  توسط nani | 
قشنگ ترین لحظه هام لحظه با تو بودنه.............

                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 23:11  توسط nani | 
دليل بودنم تو هستي و در تك تك نفسها يم تو را به رمز زندگاني در سكوت مي جويم كاش ازوراي نگاه آسماني ات مي شدتمام حرفهاي تورافهميدياازميان اينهمه ابرفاصله گذركردياتوبر زمين به من مي رسيدي يامن به آسمان نظر مي كردم اي مهربان به هركجايي كه باشي درانديشه توخواهم بود حتي در سكوتي كه مرادرخودخواهدراند
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:9  توسط nani | 
                           تقدیم به یگانه ترین یارم
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:9  توسط nani | 

کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:7  توسط nani | 

يكي را دوست مي دارم ولي افسوس كه او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس كه او هرگز نمي خواند
به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم
ولي او گل را به زلف كودكي آويخت
تا او را بخنداند

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:6  توسط nani | 

باران که ببارد
چه عاشق باشیم
چه محتاج نان شب
باران خواهد بارید
....

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:4  توسط nani | 
اگه می دونستی چقدر دوست دارم

                               واسه اومدنت بارون رو بهونه نمی کردی

                                                                  رنگین کمون من....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 23:7  توسط nani | 
فقط آرزو می کنم

                     هیچ وقت چشم به راه نمونی..............!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 23:1  توسط nani | 

دل واپسو  بی تابم

باز امشب هم بی خوابم

از ات خبر ندارم

تا خود صبح بیدارم

حس خوبی ندارم

چشمام همه اش  به ساعته

می پرسم این چه حسیه ؟!

یک میگی خیانته ‍‍!

گوشی رو بردار تا صدات یک ذره آرومم کنه

 

یک نفس های  آخره دلم داره جون می کنه

همه اش دارم فکر می کنم دست یکی تو دستته

دارم میمیرم ای خدا فکر می کنم حقیقته

 

محسن چاوشی

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 17:50  توسط nani | 

منتظرم,هر صبح و شام!

منتظر!

منتظر دستی که بیاید و مرا با خود ببرد ,دستی نجات دهنده.

من منتظرم.

هر صبحی که چشمم به دنیا باز می شود به خود می گویم:

او خواهد آمد و مرا با خود خواهد برد.

این انتظار خیلی سخت است ولی من طعم تلخ این انتظار را

به تنهایی تا ابد ترجیح می دهم.

بهار را تابستان می کنم.

تابستان را پائیز و پائیز را زمستان و همواره دیده ام بر در است

تا تو کی بیایی!

آخر ای بی وفا منکه بهار زندگیم را به دست تو سپردم.

منکه از پائیز تو که آرزوهایم را به تاراج برد گلایه ای نداشتم

و خود با رضا و رغبت گردن ظریف خود را عرضه نمودم.

صد بار مرا شکستی ...

دوباره از جا برخاستم چرا رهایم کردی و رفتی؟!!!!

آیا جرم من چه بود؟

می دانم عاشقی و عاشقی.

پس مرا به جرم عشق بکشانم.

قلبم را از سینه به قدرت بی وفایی ات بیرون بیاورو

ببین چه بر روی آن نوشته:

                    دوستت دارم! دوستت دارم!دوستت دارم!

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 17:49  توسط nani | 

در این سرای خاموش یاد گرفتم با ترنم عشقی پاک

 

به زیباترین شکل تو را بسرایم

 

وقتی خالق دوست داشتن تو هستی به چه زبانی بگویم

 

دوست دارم

 

خدایا اندکی از عشق تو را با دنیا عوض نمی کنم

 

 آن را بر من ببخش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 16:37  توسط nani | 

تو یه دو راهی بزرگ

زیر گنبد کویر

من وتو موندیمُ

یه حس غریب

تو از ناله ها نگفتن

من از سکوت تو ماندن

من از تو گفتنُ

تو از من نگفتن

حال قصه چیست ندانم؟

تنها دانم که کاش

غرور نباشد سرانجام این قصه

تا من مانم تو مانی

یه دنیا حسرت و غم

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 16:33  توسط nani | 
+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 16:23  توسط nani | 
امروزم مثل دیروز و روزهای قبل گذشت.....

                                        خیلی سخت.................

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 12:34  توسط nani | 
روزهایی که تنها بوده ای را فراموش کن

اما

هرگز لبخندهای شیرین دوستانت را فراموش نکن.

روزهای ابریت را فراموش کن

اما

ساعات آفتابیت هرگز فراموش نکن.

بدبختی هایی که گاه با آنها روبرو می شوی را فراموش کن

اما

خوش بختی هایت را هرگز فراموش نکن.

نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن

اما

هرگز رویاهایت را فراموش نکن.

شکست هایت را فراموش کن

اما

پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن.

اشتباهاتت را فراموش کن

اما

درسهایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن....

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 23:20  توسط nani | 
از خودم خسته شدم،از تنهائیام خسته شدم،

از این زندگی که حتی دلخوشیم اگه توش داشته باشی باید باز بترسی که این دلخوشیو کی از دست می دی خسته شدم ،از تو هم خسته شدم آره از تو...

چرا تعجب می کنی؟خسته شدم بسکه بهم گفتی صبر کن میاد....

از این دلداریهای بیخودت خسته شدم

آخه تا کی ؟

تا کی باید بترسم،بترسم که می ره؟

بترسم که تنهام می زاره

خدا تو هم منو فراموش کردی مثل اون؟

تو چرا؟

تو که تا صدات می زدم با محبت نیگام می کردیو می گفتی نترس تنها نیستی؟

تو هم دیگه منو دوست نداری؟!

ولی خدا من به این کم محلی کردنات کار ندارم اونقد صدات می کنم تا جوابمو بدی

اونقد می گم خدا تا دیگه خسته بشی

خسته ام خیلی خسته......

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 23:12  توسط nani | 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 
 
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
 
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
 
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
 
با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
 
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
 
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 13:24  توسط nani | 

بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن... لحظه ي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصله كتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان

(اینم واسه اونی که خودش می دونه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 20:39  توسط nani | 

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.

یکی از آنهاماهیگیری با تجربه بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت,

آنرا در ظرف یخی که کنار دستش بود می انداخت تا ماهی تازه بماند,

اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرت می کرد.

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دیدآن مرد ماهیگیر چگونه ماهی ها را از

دست می دهد بسیار متعجب بود لذا پس از مدتی از او پرسید:

چرا ماهیهای به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟

مرد جواب داد:آخر تابه من کوچک است!

گاهی ما نیز همانند همان مرد ,شانسهای بزرگ ,شغل بزرگ,رویاهای بزرگ

و فرصتهای بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم

چون ایمانمان کم است.

ما به آن مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم

اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز, آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر

راهت قرار می دهد استفاده کنی.

هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.

به یاد داشته باش:

به خدایت نگو چقدر مشکلاتت بزرگ است

به مشکلاتت بگو که خدایت چقدر بزرگ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:13  توسط nani | 

آیا تاکنون برایتان اتفاق افتاده است که در جایی نشسته باشید

و ناگهان احساس کنید دلتان می خواهد برای کسی که دوستش

دارید کاری انجام دهید؟

این کار خداست که از طریق ندای قلبیتان با شما صحبت

کرده است.

آیا تاکنون از فرط تنهایی احساس کرده اید که به کسی

نیاز دارید تا با او صحبت کنید؟
این کار خداست که می خواهد با او حرف بزنی.

آیا پیش آمده در فکر کسی باشید که مدتها او

را ندیده اید و ناگهان تلفن یا پیغامی از او دریافت کنید؟

(واسه من خداییش این یکی پیش اومده)

این کار خداست نه یک اتفاق و یا یک تصادف.

آیا تاکنون چیزی را به دست آورده اید که درخواستش

را نکرده باشید,مثل پیدا کردن پولی در جایی از منزل

و یا دریافت حواله خرید چیزی و...

این کار خداست که از نیازهای شما با خبر است.

آیا هرگز در موقعیتی قرار گرفته اید که ندانید چگونه

آنرا به نحو احسن طی کنید و بعد به جایی برسید

که همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسیده باشد؟
این کار خداست که شما را هدایت کرده است.

آیا می پندارید که این متن را به طور اتفاقی می خوانید؟
این کار خداست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:11  توسط nani | 
در خواستهای من از خدا
از خداخواستم  تا دردهایم را التیام بخشد .
خداپاسخ گفت :
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی
که که باید درمان درد ها یت را بجویی .
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی
است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت :
نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند پاسخ گفت :
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خدا وند پاسخ گفت
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن
از خدا خواستم تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ گفت :

من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد
خداوند پاسخ گفت
اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی

به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من
به مقصد دوست داشتن
دیگران خواهی رسید

 
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني
 
هر چیزی با چیزهای دیگر هماهنگ و یگانه است
درختان با خاک خاک با باد
باد با آسمان
آسمان با ستارگان و همه چیز با همه چیز دیگر
هیچ موجودی بر موجود دیگر برتری ندارد
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 23:12  توسط nani | 
پيرمرد.....زمان   
عالم پاسخ داد :  " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
 اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 19:3  توسط nani | 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 


رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 


اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 


اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 


اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

 


اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 


روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

 


اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی

 


دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

 

 


اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی

 


 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

 


اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

 


بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم

 

اجازه تو دست تو اجازه من دست تو

 


خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

 

آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره


به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره


بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی 


خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

 

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم


يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد


واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد


تومثل یك معجزه ي حقيقي


تو لحظه هاي بيم و نا اميدي


كه در غروب آخرين دقايق


از آسمون به داد من رسيدي


من آخرين اميد اين نگاهو


به لحظه ي اومدن تو بستم


بيا كه در نهايت صداقت


به انتظار ديدنت نشستم

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 23:5  توسط nani | 

بيا در يك شب آرام و مهتابي كمي هم صحبت يك ياس باشيم
اگر صد بارقلبي را شكستيم بيا يك بار هم بااحساس باشيم بيا

به احترام قصه عشق به قدر شبنمي مجنون بمانيم بيا

كه گاه از روي محبت كمي از درد ليلي را بکاهیم

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 22:16  توسط nani | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 23:17  توسط nani | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 23:15  توسط nani | 
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 17:47  توسط nani | 
:    Lonely For You    ::
 
I've reread all your letters
And kissed your photograph;
I'm trying to remember
The funny way you laugh.

The many times you held me
when things turned upside down;
You always raised my spirits
and smiled away my frown.

But where are you today, dear,
when I am missing you?
I need to hear you whisper
the love I know is true.

If you are there and hear me,
please bring me your sweet smile.
I long to hold you, darling,
for just a little while
***
 
::    Touches Of Love    ::
 
Quite soothing is your southern tone, which strokes my dreams when sound asleep.
Into my fantasies you've flown, and through my soul you softly creep.

You guide my spirit to a height, where ecstasy awaits our call.
You'll stay with me 'til morning's light, and with seducing words we fall.

I'm bathed within your velvet kiss, as fingers glide o'er hills of silk.
Our essence flows from joy's abyss, with flavor sweet as honeyed milk.

We ride the waves of pleasure's sea, enticing thrills from rapture's cove.
Engaging deep, we've found the key,to this delight-filled treasure-trove.

You delve into my rich dessert, and gorge yourself on luscious treats.
With perfect meter we assert, two souls can join as love completes.

Now dawn is breaking in the east, as night is never here to stay.
So from my thoughts you're now released, until in dreams again we play.
***
 
:    The Love For    ::
 
To know you, without knowing you

To sense your, awesome presence

To feel you, while alone in thought

To grow your, every essence

To praise you, when you're feeling low

To assist your, goals set high

To help you, feel all that is

To comfort your, soulful cry

To watch you, as you sleep each night

To dream your, dreams as well

To share you, with the world at large

To cherish your, witchy spell

To appreciate you, for all you are

To embrace your, subtle scorn

To hear you, when you speak to me

To revel your, being born

To me, you ,are my special world

To us your, trust is growing

To Love You, is a simple act

Two Hearts you're, now controlling
 
***
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 23:38  توسط nani | 
بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 23:34  توسط nani | 

And The God Created The Woman

 و خداوند زن را آفريد

God created Woman out of the left side of man

 
خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
 
not from his head to be above him
 
نه از سر او تا بر او مسلط گردد
 
not from his foot to be trampled by him
 
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
 
but from his side to be equal with him
 
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد
 
and from under his arm to be supported by him
 
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد
 
and from nearest to his heart
 
و از نزديكترين نقطه به قلب او
 
to be loved by him.
 
تا مورد عشق او باشد
 
anonymous                            ترجمه و تنظيم دكتر الهي
قمشه اي         
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 23:33  توسط nani | 
راه عشق سخت است و دشوار هنگامی که عشق تو را به

        اشارتی می خواند رهرو عشق باش عاشق شو

                 تیغ های عشق تو را خسته میکنند

                    نوای عشق چنان تند بادشمال

                      در باغ رویاهای تو را آشفته  

                        می کند اما عاشق شو...

                                                             (جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 21:25  توسط nani | 
  دوستی یعنی آغاز،

                 آغاز یعنی حس جدید،
                            حس جدید یعنی فهمیدن،

                                            فهمیدن یعنی بودن،

                                                       بودن یعنی عشق. 

پس یا هر آغازی عشق است یا هر عشقی آغاز.

                                          و تو هم عشقی هم آغاز...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 21:5  توسط nani | 

دیشب از غصه دلم داغ و داغون شده بود

جای خواب تو چشام اشکا مهمون شده بود

مثل هر شب تو اتاقم یه گوشه کز کرده بودم

فکری اومد تو سرم یهو از جا پریدم

رفتم از تو باغچه مون گلی واسه اون چیدم

ام باز یادم اومد خودمو گول می زنم

تو اطاق مونده هنوز گل دیشب که چیدم

مثل من یواش یواش داره پژمرده میشه

بی صدا توی اطاق گریه هاشو من دیدم

اشک های بی معرفت ناامیدم نکنید

دیگه امروز می رم برا خاطر شما

این گل بهش میدم هر چه بادا دیگه باد

یا اگه روم نباشه...

می دمش به دست باد

آی نسیم سحری این گل ببر براش

بده دستش نگرفت بزارش روی پاهاش

نه...نبر...صبر کن...آخه...

اگه لایق نباشه...؟

پاک و صادق نباشه...؟

اگه گفت بابا ولش...؟

اگه خندید تو دلش...؟
نه...نبر...صبرکن...آخه...

قطره های اشک من

روی گلبرگای اون مونده هنوز

پس غرورم چی میشه...؟

شبای بی کسی و سوت کورم چی میشه؟

نه آهان یادم اومد

تو منو ببخش نسیم گل و همرات ببرش

اگه هم اشکامو دید روی گلبرگای گل

اون که حالیش نمی شه

بخیالش که اینا...

شبنمه یا قطره های بارونه

اومد از ره سپیده

شب به آخر رسیده

کم کمک صبح می رسه

صبح زود وقتی که باد

تو کوچه صداش میاد

میرم و فوری در و وا می کنم

داد می زنم آی نسیم سحری

یه دل پاره دارم چند می خری...؟
آی نسیم سحری تن مهربونتو

تر کن از اشکای من

بوسه ای روی دو چشماش می زنی...؟

آی نسیم سحری

تو لطیف بی صدا

دستی به موهاش می کشی...؟
آی نسیم سحری...

من خجالت می کشم

تو خودت به جای من

این گل همرات می بری...؟
آی نسیم سحری...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 19:34  توسط nani | 
در عشق دو دلی و تردید نیست!

بی تردید باید هیچ شد.

عشق موندنه، نه رفتن،باید بومی این شهر باشی تا غربت نگیردت!

باید اهل این دیار بود.

یکبار که رفتی دیگه رفتی،برگشتن بی فایده س!

وقتی به دروازه این شهر رسیدی نباید بترسی،پشت سرت رو هم

نباید نگاه کنی.

نباید پشیمون بشی ممکنه در اطرافت سایه های وحشتناک ببینی

ولی فقط باید به جلو نگاه کنی باید از خودت مطمئن باشی،

باید از طرفت هم مطمئن باشی،وقتی گفت بریم باید بری

نباید بترسی...(شهر عشق

هم شیرازه)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 23:33  توسط nani | 

وقتی آدم 

بدونه داره به کسی وابسته می شه

 

و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظی کنه خیلی سخته

 

شاید  براش دور شدن خیلی سخت باشه ولی مجبوره

 

ای خدا

 

خوشحالم درد دلم رو می فهمی

 

امروز چقدر صدات کردم

 

احتمالا از دستم خسته شدی

 

ولی خودت می دونی که من به جز تو ری را کسی رو ندارم

 

دوباره اشکام بی حیا شدن

 

داره سرازیر می شه

 

بابا این اشکها خجالت نمی کشن

 

ولی خدا

 

ببین به کجا رسیدن که خجالتم حالیشون نمی شه

 

خدا یه چیزی بگم ............... میخوام در گوشت بگم .

 

خیلی خسته ام

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:32  توسط nani | 

همه مي گويند كه اسير سراب چشمانت شده ام ...

همه مي گويند اسير تارهاي بافته احسا ست شده ام...

همه مي گويند و باز هم مي گويند كه قلبم را در سراب گم كرده ام

 و روزي مرا در بازار عشاقت به قيمت يك لبخند مرا خواهي فروخت

 ولي من تنها به چشمانت سياهت نگاه مي كنم تا پاسخ سوالهايم در

نگاهت بيابم

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:25  توسط nani | 

یاهو

در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورند و

می تراشند.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کردچون عموما عادت دارند

این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی

می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند...

صادق هدایت

( بر گرفته از کتاب بوف کور )

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:20  توسط nani | 

شب تاريك و « بيم موج » و گردابي چنين هائل

كجا دانند حال ما « سبكباران ساحل ها »

((حافظ ))

***

در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،

حافظ را

تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !

ما، اينك از اعماق آن گرداب،

از ژرفاي آن غرقاب،

چنگال توفان بر گلو،

هر دم نهنگي روبرو،

هر لحظه در چاهي فرو،

تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،

در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،

***

صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،

با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،

هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛

سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :

- ((  ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))

اي عشق، شكسته اي

م، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

سر از دريا برون آورد خورشيد

چو گل، بر سينه دريا، درخشيد

شراري داشت، بر شعر من آويخت

فروغي داشت، بر روي تو بخشيد !

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:16  توسط nani | 

حرفی با سهراب:

کاش من هم اهل کاشان بودم.

کاش من هم خوب می دیدم.

خوب می کشیدم.

کاش من هم همه چیز را نمی دیدم.

شقایقی که می گفت برای عشق آواز می خواند را نمی دیدم.

کاش می دیدم حرفش راست است یا دروغ؟

می گویند خدا همین نزدیکی هاست!!

کاش لای شب بوها می رفتم.

می گویند خدا آنجا خوابیده است!؟

کاش سیب میوه خوبی بود و بو نمی داد.

اسب حیوان نجیبی است رفیق؟
خر که زیبا تر است.

کاش یک خر داشتم.

عمر کوتاهی در برکه زیبای نیلوفر غرق شده است.

ریگی در دریا از رویش غرور و غریزه و بلوغ می گوید.

در شب بارانی ماهیگیران همه بیدارند.

ماهی مرده می فروشند در دکان.

کاسبی خوبی است.

کارشان این است.

زنها در خلوت خود از مردهاشان می پرسند:

فرق پشه و محبت در چیست؟!

فرق باران و دماغ؟

چند کلمه برف می بارد؟!

مردی واژه ها را می شست.

خیلی سخت است.

جور دیگری نمی توانم نگاه کنم.

شنیدم چشمها را عوض می کنند.

چشمهایم کهنه شده اند به درد نمی خورند.

کاش وقت پرواز را می دانستم هرچه باشد بچه کرکسم!

از غذای مانده در منقار پدر حالم به هم می خورد.

نمی دانم گل به جزء خشک شدن چه رازی دارد که من آدم نباید بفهمم!؟

وقتی خودم هم خشکم.

شاید باور نکنید برای شناور شدن در افسون گل سرخ هم خیلی پیر شده ام.

پسرم را می فرستم...

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:13  توسط nani | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم
تو یه صبح گرم تابستون(4 تیر 1365)به دنیا اومدم
تولدم هم مثل خودم عجیب بود
عاشق هر چی دل گرم و با صفام مثل فصل تولدم
عاشقم بدجوری عاشقم
ولی نترسید آزارم به کسی نمی رسه...

پیوندهای روزانه
کلیپ خدافظ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
آی نسیم سحری...
شهر عشق
دلم برات تنگه عزیز
...
تنهایی...
وفا...
عشق یعنی...
خدا
آیدا در آینه
باد و باد نما
دوستت دارم...
پیوندها
عاشقانه ها
ترنم
سکوت دل
ما راست قامتان جاوید
فرفره بی باد
shaahin.hack
love sky
دنیای عشق
کلبه دل سارا
غم پائیزی
دل نوشته ها
خدا و عشق
دلبر تنها
یزد شهر عشق
گروه فرهنگی,قرآنی راهیان نور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Daisypath Ticker